گروه آموزشی راز کنکور
    می‌خواهم داستان موفقیت دختری را از زبان خودش بنویسم. دختری از یک خانواده‌ی فرهنگی و کانونی که سربلندی برای خانواده و افتخاری برای کانون خلق کرد. داستانی که من برایش سر تعظیم فرود می‌آورم. ندا مفتاح هستم. متولد 1360 از شهر گرگان از پدر و مادری معلم و نماینده‌ی کانون قلم‌چی در گرگان.       سال 1375 بود و من دانش‌آموز دوم دبیرستان رشته‌ی ریاضی فیزیک بودم. پیگیری‌ها و حساسیت‌های تحصیلی مادر و پدرم، که خود را همیشه مدیون همان حساسیت‌ها…

از کانون تا قله‌ی موفقیت با کانون

جمعه 19 تير 1394

 

 

می‌خواهم داستان موفقیت دختری را از زبان خودش بنویسم. دختری از یک خانواده‌ی فرهنگی و کانونی که سربلندی برای خانواده و افتخاری برای کانون خلق کرد. داستانی که من برایش سر تعظیم فرود می‌آورم.

ندا مفتاح هستم. متولد 1360 از شهر گرگان از پدر و مادری معلم و نماینده‌ی کانون قلم‌چی در گرگان.

 

    http://s4.picofile.com/file/7928144294/21.gif

سال 1375 بود و من دانش‌آموز دوم دبیرستان رشته‌ی ریاضی فیزیک بودم. پیگیری‌ها و حساسیت‌های تحصیلی مادر و پدرم، که خود را همیشه مدیون همان حساسیت‌ها می‌دانم، باعث شد با مرکزی در تهران آشنا شویم که آزمون‌های آزمایشی برگزار می‌کرد. زمانی که نام کانون قلم‌چی در شهرمان رونقی نداشت، در کانون ثبت نام کردم. شک و تردید و علامت‌های سؤال باعث شده بود که ثبت نام در کانون برایم فقط جنبه‌ی احترام به خواسته‌ی مادرم باشد تا این‌که تلفن منزلمان زنگ خورد...

مادرم سراسیمه با شوقی وصف‌نشدنی به سمت اتاقم آمد و گفت: «ندا از کانون تماس گرفتند، می‌گویند پشتیبانت است!» من هم متعجب تلفن را برداشتم و با آقایی به نام مهندس عبدالله‌زاده (خدا بیامرزدش) صحبت کردم. جالب آن بود که فقط من شنونده نبودم بلکه تمام اعضای خانواده با هر تماس دور تلفن جمع می‌شدند و با اشتیاق به صحبت‌های آقای عبدالله‌زاده گوش می‌دادند. آن تماس‌ها همه چیز را در من عوض می‌کرد. در من امید خلق می‌کرد و ایمان به کانون را در من ریشه‌دار‌تر. در سال 1376 با مشاوره‌ها و آزمون‌های کانون تصمیم به تغییر رشته گرفتم و سال سوم را در رشته‌ی تجربی ادامه دادم. آن سال تنها چیزی که عقب‌ماندگی‌های مرا جبران می‌کرد، کتاب‌های کانون مخصوصاً کتب آموزشی زیست و شیمی بود. سال 1377 شد و سال کنکور.

آن سال تنها سالی بود که کنکور در 2 مرحله برگزار شده بود. 2 مرحله‌ای شدن کنکور آن‌چنان استرس در دانش‌آموزان به وجود آورده بود که خیلی‌ها ناامید از ادامه‌ی کار می‌شدند؛ اما کانون مرا متمایز از همه کرده بود. در آن سال نیز کانون قلم‌چی به مدیریت مادر و پدرم در گرگان تأسیس شده بود. با وجود تمام مشکلات و اضطراب‌ها در کنکور سراسری 1377 با همراهی مادر و پدر بزرگوارم و به همراه کانون توانستم رتبه‌ی 30 را کسب کنم و در انتخاب اولم، پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی تهران قبول شوم. آن روز خانواده‌ام یک طرف اما خوشحالی وصف‌نشدنی پشتیبانم مرحوم عبدالله‌زاده را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. صادقانه می‌گویم، قطعاً اگر کانونی نبود، به هیچ وجه این رتبه را به دست نمی‌آوردم.

نزدیکی به خانواده‌ام برایم خیلی مهم بود و بعد از یک ترم تصمیم به انتقال گرفتم و در دانشکده‌ی پزشکی گرگان ادامه‌ی تحصیل دادم. از آن‌جا که پیشرفتم را مدیون کانون و پشتیبانم می‌دانستم تصمیم گرفتم در کانون پشتیبان شوم.

در همان سال‌های پشتیبانی در امتحان‌های پره انترنی و علوم پایه رتبه‌ی اول را کسب کردم و در سال 1384 توانستم در امتحان تخصص رتبه‌ی برتر را به دست بیاورم و بدون طرح، در رشته‌ی متخصصی داخلی دانشگاه شیراز قبول شدم.

سال 1392 کنکوری دوباره...

دوره‌ی تخصصم در سال 1394 تمام می‌شد و برای امتحان فوق تخصصی باید خودم را آماده می‌کردم. سختی امتحان فوق، داشتن 2 فرزند و شیفت‌های بیمارستان، دست به دست هم داده بودند تا درس خواندن را برایم بیش از پیش دشوار کنند. اما اتفاقی که مرا کاملاً ناامید کرد از دست دادن مادرم بود. مادری که تمام آرزویش قبولی من در فوق تخصص بود، مادری که نه‌تنها برای من، بلکه مادر بسیاری از دانش‌آموزان شهرمان بود. همان زمان بود که برادرم مرا با وب‌سایت کانون آشنا کرد.

در بحبوحه‌ی اضطراب و ناامیدی، مشاوره‌های آقای قلم‌چی، دیدن نفرات برتر مخصوصاً از روستاهای کوچک در صفحه‌ی اختصاصی هر شهر، گفت‌وگو با رتبه‌های برتر  و امکانات خاص وب‌‌سایت کانون نور امید را بر من می‌تابید. همانند کنکور سال 1377، اما این بار با وب‌سایت کانون.

هنگامی که صحبت‌های آقای قلم‌چی و نظرات دانش‌آموزان را در مورد دفتر برنامه‌ریزی می‌خواندم، به این فکر افتادم که شاید من هم بتوانم از این دفتر استفاده کنم. برای خودم و همسرم (فوق تخصص جراحی داخلی) باورنکردنی بود که دفتر برنامه‌ریزی، بهترین ابزار برای تنظیم ساعات درسی‌ام شده بود؛ به طوری که با داشتن 2 فرزند و مشکلات دیگر، زمانی مفید را برای درس خواندنم مهیا می‌کردم. قاطعانه می‌گویم که دفتر برنامه‌ریزی بهترین ابزار برنامه‌ریزی در تمام دوره‌های تحصیلی است. تا این‌که در سال 1394 رتبه‌ی برتر را در امتحان فوق تخصص کسب کردم و در بین 5 نفر اول کشور در رشته‌ی فوق تخصصی غدد دانشگاه تهران، قبول شدم.

کانون مرا به این باور رساند که می‌توانم. کانون ریشه‌ی افتخار را در خاک تلاشم کاشت. پشتیبانم به آن آب می‌داد و خانواده‌ام نوری بود که به آن می‌تابید تا رشد کند. از دبیرستان تا فوق تخصص با کانون همراه بودم و در ادامه‌ی راه نیز قاطعانه خواهم بود و هیچ‌گاه آن روزی را که مادر و پدر معلمم مرا با کانون آشنا کردند از یاد نخواهم برد.